X
تبلیغات
...حرف دل ما دو دختــــــــــــــــر عمو

...حرف دل ما دو دختــــــــــــــــر عمو

     امروز تولد دختر عموی گله بندس. دختر عموی عزیزم؛ دختر عمویی که 

  همیشه جای خواهر نداشتم بوده، هست و خواهد بود.

                    

           تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net زهرای عزیزم تولدت مبارکتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net


                  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390ساعت 0:0  توسط زهــــــــــرا و متیــــــــن 

تولـــــــدت مبـــــــــارک

 

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netداره بارون مياد... تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

 تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netخوب نگاه کردم... تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netهوا که ابري نبود...تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netآهان اون فرشته ها هستن که دارن گريه ميکنن...تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netآخه يکي ازشون کم شده...تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

 

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

 تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

 تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

 

((نرگس جون ایشالا صد ساله شی عزیزم))

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتولدت مبـــــــــــــــــارکتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 0:0  توسط زهــــــــــرا و متیــــــــن 

بی تو مهتاب شبی...


 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم


همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم


شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم


شدم آن عاشق دیوانه که بودم


در نهان خانه ی جانم گل یاد تو درخشید


باغ صد خاطره خندید


عطر صد خاطره پیچید


یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم


پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم


ساعتی بر لب آن جوی نشستیم


تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت


من همه محو تماشای نگاهت


آسمان صاف و شب آرام


بخت خندان و زمان رام


خوشه ماه فروریخته در آب


شاخه ها دست برآورده به مهتاب


شب و صحرا و گل و سنگ


همه دل داده به آواز شباهنگ


یادم آید تو به من گفتی: از این عشق حذر کن!


لحظه ای چند بر این آب نظر کن


آب،آیینه عشق گذران است


تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است


باش فردا، که دلت با دگران است!


تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!



با تو گفتم: حذر از عشق ندانم


سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم!


روز اول که دل به تمنای تو پر زد


چون کبوتر، لب بام تو نشستم


تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم


باز گفتم که: تو صیادی و من آهوی دشتم


تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم


حذر از عشق ندانم، نتوانم!


اشکی از شاخه فرو ریخت


مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت


اشک در چشم تو لرزید


ماه بر عشق تو خندید


یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم


پای در دامن اندوه کشیدم


نگسستم، نرمیدم


رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهای دگر هم


نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم


نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم


بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم ...

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت 15:53  توسط زهــــــــــرا و متیــــــــن  | 

مترسک

هميشه ازش خوشم ميومد، چراشو نمي‌دونم، آخه خوش اومدن كه چرا نداره . . . خودتون قضاوت كنين يك مترسكِ نسبتاً كوچولويِ چاق، با بازوهاي گنده و دماغِ بامزه . . . خيلي دوست داشتنيه نه؟ . . . اولا اخلاقش خيلي بهتر بود، وقتي مي‌رفتم پيشش، سرشو مي‌چرخوند و زيرچشمي نگاهم مي‌كرد، بعدشم كلي چيزاي بامزه برام تعريف مي‌كرد و هي با هم مي‌خنديديم و مي‌خنديديم . . . اما هرچي كه بيش‌تر گذشت و پرنده‌هاي مزرعه، بيش‌تر ازش ترسيدن، اونم بداخلاق‌تر و بداخلاق‌تر شد، هر دفعه كه مي‌رفتم پيشش خنده‌هامون كمتر و كمتر مي‌شد تا اينكه يك روز احساس كردم ديگر از بودنِ با مترسك خوشحال نمي‌شم. واسه همين روبروش وايسادم و رك و پوست كنده، همه‌ي حرف‌هاي دلم رو بهش زدم، بهش گفتم كه اخلاقش خيلي بد شده، بهش گفتم كه ترسوندن چند تا پرنده‌ي كوچولو نبايد مغرورت كنه، بهش گفتم كه نبايد به كلاه حصيري و دماغ چوبيت بنازي ولي مترسك به چيزهاي ديگه‌اي فكر مي‌كرد . . .
بهم‌ گفت: تا حالا به بازوهام نگاه كردي، ببين چقدر بزرگ و قوي‌اند . . .
گفتم: بازوهات پر از پوشالن، فشارشون كه بدي، همشون خرد مي‌شن . . .
گفت: همه از من مي‌ترسن و فرار مي‌كنن، من عاشقِ ترسوندنم.
گفتم: اونا هم يه روزي مي‌فهمن كه تو پوشالي هستي و ديگه ازت نمي‌ترسن، لذت ترسوندن نه عميقِ نه پايدار، به دنبال لذت‌هاي عميق‌تري باش.
گفت: مثلِ؟
گفتم: مهربوني . . .
گفت: پس خبر نداري، همين چند روز پيش، يك پرنده، عاشقِ من شده بود و از عشق من مرد!
گفتم: مي‌شناختمش، نمي‌دونست تو پر از كاهي، اون لَـنگِ دونه‌هاي نداشته‌ي گندمِ تو بود، اون از باور غلطِ خودش، از گرسنگي، مرد، نه از عشقِ تو . . .
اما مترسك زير بار نمي‌رفت كه نمي‌رفت، من‌هم، خداحافظي كردم و رفتم . . .
امروز بعد از سال‌ها دوباره به ديدن مترسك اومدم . . . از دور كه ديدمش دلم ريش شد، گردنش شكسته بود و سرش يه‌وري افتاده بود روي شونش . . . گمونم كلاغ‌ها حسابش رو رسيده بودن، نزديك‌تر كه شدم ديدم ديگه خبري از اون هيكل پر از كاهِ پر ابهت و چهره‌ي مغرور نيست ولي مترسك مثل روزهاي اول شادِ شاد بود و مي‌خنديد . . .
نزديك مترسك شدم، گفت: آروم‌تر بيا، حواست باشه اينا بيدار نشن . . .
به گردن شكسته‌ي مترسك نگاه كردم، در حد فاصلِ گردن و شانه، يك لونه‌ي كوچولو درست شده بود و چند تا جوجه، به آرامي در كنار هم، درون لونه خوابيده بودند . . . به مترسك نگاه كردم، به گردن شكسته‌اش، به لونه و جوجه‌ها و به لبخند پررنگ مترسك . . . و با خودم گفتم:
چه مي‌كنه اين مهربوني . . .

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد


 (( نوشته شده توسط استاد مهدی آرام فرعزیز، دکتر مهربون ))
+ نوشته شده در  جمعه نهم مهر 1389ساعت 16:0  توسط زهــــــــــرا و متیــــــــن  | 

بابا

ســــــــــلامی گرم بر دوستان وبلاگی و غیر وبلاگیه خودمون.  خوبین؟ خوشین؟ خب خدارو شکر. به خاطره تاخیرمون شرمنده! بابت نظرای قشنگتونم خیلی ممنونیم!

امروز می خوایم یکی از شعرای دوست عزیزمونُ (فرنوش جان) واستون بذاریم ولی قبلش یه مقدمه ای داره:

ما حدود دو هفته پیش سر کلاس تاریخ ( آفای ذنوبی) نشسته بودیم یهو بحث سنّ پدرامون شد آقای ذنوبی سنشون ُ گفتن بعد از ما پرسیدن کدوم از شماها سنّ پدرتون از من بیشتره؟ یه عده دستشونُ بالا بردن. بعد پرسیدن کدوم از شماها سنّ پدرتون از من کمتره ؟ دوباره یه عده  دستشونو بالا بردن. بعد پرسیدن کدوم هم سنن؟ دوباره یه سری دستشونُ بالا بردن. ولی فرنوش تو هیچ کدوم دستشُ بالا نبرد. بعد آقای ذنوبی از فرنوش پرسید پدر تو چی فرنوش؟ فرنوشم گفت پدر من فوت شده. آقای ذنوبیم اینقدر ناراحت شد که نگو!

فرنوش مام که طبع شعر بالایی داره ، می ره خونه یه شعر می نویسه ، خــــــــــــدا !!

حالا ما این شعرُ می خوایم واستون بذاریم. حتما خوشتون میاد.

قبل از اینکه شعرُ بخونین یه فاتحم واسه بابای فرنوش  جونمون بخونین!

با احترام: مدیریت وبلاگ

...............................................................................................

در فکر بودم و ناگه یاد آن روز افتادم

یاد آن روز که با بچه ها متفاوت بود جوابم

جواب سوالی که معلم پرسید

اما دست مرا بالا ندید

سوالی که تا به حال معلمی نپرسیده بود

تا به حال ما را اینگونه نسنجیده بود

با سوال اولی دست من بالا نرفت

دومی هم مثل اولی دست من بالا نرفت

سومی هم مثل اولی و دومی

معلم پرسید سوال چهارمی

با سوال چهارم قلب من سنگین شد

معلم با این سوال غمگین شد

غمگینیه بچه ها و معلم در همان زنگ و همان روز بود

اما غم من از دیروز و امروز و آن روز بود

سوال معلم مربوط می شد به مردی

مردی که گرما می دهد به هر خانه ی سردی

مردی که وجودش بی ثمر نیست

ولی نبودش شق القمر نیست

اما بودنش برای من سراب است

و شاید برای دیگری عذاب است

مردی که برای دخترش هم بازیست

مردی که برای مادر دخترک همکاریست

مردی که نبودش دردیست در این نامردی

یا حق برس به داد من در این بی مردی

مردی که برای دخترک تکیه گاهیست

مردی که نامش برای دخترک کافیست

نام او نامی با معنا و زیباست

مردی که معلم گفت نامش باباست

دیدین چه قشنگ بود...

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مرداد 1389ساعت 18:3  توسط زهــــــــــرا و متیــــــــن  | 

...

سلامی به گرمیه این روزا خدمت تمام دوستان وبلاگی و غیر وبلاگیه خودمون.  شاد و سر حال هستین؟ خب خدارو شکر!

جا داره یه تشکر جانانه بکنیم از نظرای قشنگتون تو پست قبلی. هر چند بیشترش واسه نونا جون بود ولی به هر حال مام خیلی خوشحال شدیم!

این شعری که واستون گذاشتیم آخرین پست ماست یه چند وقت که  زمانش معلوم نیست پست نمی کنیم ولی قول می دیم مثله قبلنا بیایمو نظراتونو جواب بدیم پس با نظراتتون خوشحالمون کنین

ما همیشه یادتونیم زود میایم.

با احترام : مدیریت وبلاگ

----------------------------------------------------------------------------------------------------

به تو عادت کرده بودم 
اي به من نزديک تر از من 
اي حضورم از تو تازه 
اي نگاهم از تو روشن 
به تو عادت کرده بودم 
مثل گلبرگي به شبنم 
مثل عاشقي به غربت 
مثل مجروحي به مرهم 
لحظه در لحظه عذابه 
لحظه هاي بي تو بودن
من که در گريزم از من 
به تو عادت کرده بودم 
از سکوت و گريه شب 
به تو حجرت کرده بودم 
با گل و سنگ و ستاره 
از تو صحبت کرده بودم 
خلوت خاطره هامو 
با تو قسمت کرده بودم 
خونه لبريز سکوته 
خونه از خاطره خالي 
من پر از ميل زوالم 
با وفا تو در چه حالي ؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم تیر 1389ساعت 22:1  توسط زهــــــــــرا و متیــــــــن  | 

متن نونا جون

سلام به همه ی شما دوست جونای عزیزم. ببخشید که یه کمی دیر آپ کردیما.  وقت نمیشد به خدا.

همین الان ما دو دخی عمو به همه ی شما قول میدیم که از این به بعد زود به زود آپ کنیم٬ تمام نظراتتونم جواب بدیم. قول.

این چیزی که امروز واستون گذاشتیم کار دوست بسیار عزیزمون نونا جونه. همین دیروز واسمون نوشت و ماهم همین امروز براتون گذاشتیم.

نونا خانوم گل٬ دست شما بسیار درد نکنه با این متن قشنگت. بازم بنویس. خب؟

با احترام مدیریت وبلاگ

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 

بعضی وقتا می خوای یه جوری شروع کنی امّا جمله ای واسه شروع پیدا نمیشه. می دونی میخوای چی بگی امّا نمیدونی از کجاش بگی. کلمه ها جای پیدا شدن گم میشن. جمله ها جا به جا میشن. تو میمونی با یه دنیا فکر و خیال و واژه. پس شروع نمیکنم آخه انگار همه چیز یه جایی شروع شده. ادامه نمیدم آخه انگار همه چیز یه جایی ادامه پیدا می کنه. یه روز شروعی بودیم که امروز در حال ادامه دادانه. پس چشماتو باز کن که ببینی. گوشاتو تیز کن که بشنوی. بیا جلو بذار احساس کنی. میخوام برات از واژه ها معنا بسازم. از معنا احساس بسازم. از احساس صدا بسازم. چشماتو باز کن. بذار تو وسعت نگاه خودت گم شی. بذار به این ادامه عادت نکنی که یهو یادت بره کجای کاری. یه روز یکی گفت زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود. باید عادت کنی که عاشق باشی. عاشق لحظه به لحظه ی این زندگی. امّا نه اونقدر که نتونی ازش دل بکنی. باید عادت کنی که عادت نکنی. به آدما. آخه میخوام بگم یه جایی میون این ادامه عاشقا عاقل میشن٬ عاقلا عاشق میشن. شاید یه روز واژه ای میون احساس و عقل پیدا بشه که به این هیجان تعادل بده. دنیای ما ساده ترین اتّفاقاش روی حساب و کتابه. تلخ ترین قصه هاش یه جورایی شیرینه. این دنیا همه چیزش درسته جز آدماش. آدما خودشون نیستن٬ یا بدن یا میخوان بد باشن.

اگه میگم چشماتو باز کن واسه این نیست که به آدمیّت شک کنی. دلم میخواد بگم خودت باش٬ امّا یه جوری که به خودت عادت نکنی...

 
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم تیر 1389ساعت 10:25  توسط زهــــــــــرا و متیــــــــن  | 

مناجات

گفتم: خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا، بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟


گفت: عزیزتر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی، که در تمام لحظات بودنت برمن تکیه کرده بودی، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی، من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بود.
گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟


گفت: عزیزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان، چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود.
گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟


گفت: بارها صدایت کردم، آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که عزیزتر از هر چه هست از این راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهی رسید.
گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟


گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، بارها گل برایت فرستادم، کلامی نگفتی، می خواستم برایم بگویی و حرف بزنی. آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تنها اینگونه شد تو صدایم کردی.
گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟


گفت: اول بار که گفتی خدا آن چنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر، من می دانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمی کنی وگرنه همان بار اول شفایت می دادم.


گفتم: مهربانترین خدا، دوست دارمت . . .
گفت: عزیزتر از هر چه هست من دوست تر دارمت . . .

............................................................................

سلام به همگی. خوبین که ایشالا؟ خداروشکر.

این روزا بد جوری التماس دعا داریم٬ توروخدا دعامون کنین. دعا کنین همه چی درست شه٬ خوب شه٬ مثه اولش... دعامون کنین.  زیاد.  

خدا جون کمکمون کن. به قول یکی از دوستان عزیز انگار بازم خدا دستمونو ول کرده.

مهربانترین خدا دوست داریم٬ دستمونو بگیر و ولمون نکن.

شاد باشین.

مدیریت وبلاگ ناراحت و خسته.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم خرداد 1389ساعت 15:10  توسط زهــــــــــرا و متیــــــــن  | 

مــــــادرم روزت مبارک...


آسمان را گفتم
می توانی آیا
بهر یک لحظه ی خیلی کوتاه
روح مادر گردی
صاحب رفعت دیگر گردی
گفت نی نی هرگز
من برای این کار
کهکشان کم دارم
نوریان کم دارم
مه و خورشید به پهنای زمان کم دارم


***
خاک را پرسیدم
می توانی آیا
دل مادر گردی
آسمانی شوی وخرمن اخترگردی
گفت نی نی هرگز
من برای این کار
بوستان کم دارم
در دلم گنج نهان کم دارم


***
این جهان را گفتم
هستی ومکان را گفتم
می توانی آیا
لفظ مادر گردی
همه ی رفعت را
همه ی  عزت را
همه ی شوکت را
بهر یک ثانیه بستر گردی
گفت نی نی هرگز
من برای این کار
آسمان کم دارم
اختران کم دارم
رفعت وشوکت وشان کم دارم
عزت ونام ونشان کم دارم


***
آنجهان راگفتم
می توانی آیا
لحظه ای دامن مادر باشی
مهد رحمت شوی وسخت معطر باشی
گفت نی نی هرگز
من برای این کار
باغ رنگین جنان کم دارم
آنچه در سینه ی مادر بود آن کم دارم


***
روی کردم با بحر
گفتم اورا آیا
می شود اینکه به یک لحظه ی خیلی کوتاه
پای تا سر همه مادر گردی
عشق را موج شوی
مهر را مهر درخشان شده در اوج شوی
گفت نی نی هرگز
من برای این کار
بیکران بودن را
بیکران کم دارم
ناقص ومحدودم
بهر این کار بزرگ
قطره یی بیش نیم
طاقت وتاب وتوان کم دارم


***
صبحدم را گفتم
می توانی آیا
لب مادر گردی
عسل وقند بریزد از تو
لحظه ی حرف زدن
جان شوی عشق شوی مهر شوی زرگردی
گفت نی نی هرگز
گل لبخند که روید زلبان مادر
به بهار دگری نتوان یافت
دربهشت دگری نتوان جست
من از آن آب حیات
من از آن لذت جان
که بود خنده ی اوچشمه ی  آن
من ازان محرومم
خنده ی من خالیست
زان سپیده که دمد از افق خنده ی او
خنده ی او روح است
خنده ی او جان است
جان روزم من اگر,لذت جان کم دارم
روح نورم من اگر, روح وروان کم دارم

***
کردم از علم سوال
می توانی آیا
معنی مادر را
بهر من شرح دهی
گفت نی نی هرگز
من برای این کار
منطق وفلسفه وعقل وزبان کم دارم
قدرت شرح وبیان کم دارم

***
درپی عشق شدم
تا درآئینه ی او چهره ی مادر بینم
دیدم او مادر بود
دیدم او در دل عطر
دیدم او در تن گل
دیدم اودر دم جانپرور مشکین نسیم
دیدم او درپرش نبض سحر
دیدم او درتپش قلب چمن
دیدم او لحظه ی روئیدن باغ
از دل سبزترین فصل بهار
لحظه ی پر زدن پروانه
در چمنزار دل انگیزترین زیبایی
بلکه او درهمه ی زیبایی
بلکه او درهمهء عالم خوبی, همه ی رعنایی
همه جا پیدا بود
همه جا پیدا بود

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت 12:43  توسط زهــــــــــرا و متیــــــــن 

شــــــــمع...

+ نوشته شده در  جمعه هفتم خرداد 1389ساعت 11:18  توسط زهــــــــــرا و متیــــــــن  | 

امتحـــــــــــان...

با عرض سلام و خسته نباشید خدمت دوستان گل خودم. خوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟

منو دخی عمو جانم امشب آپ کردیم فقط به خاطر... نرگس جووووووووووووون

چون دو سه بار آپ کردیم و بعدش متوجه شدیم که...

خلاصه اینجوری...

نرگس خانوم جان امیدواریم که دیگه اینو تو دفتر شعرت نداشته باشی.

با احترام مدیریت وبلاگ ناراحت

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

چهار دانشجو كه به خودشان اعتماد كامل داشتند يك هفته قبل از امتحان پايان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر ديگر حسابي به خوشگذراني پرداختند. اما وقتي به شهر خود برگشتند متوجه شدند كه در مورد تاريخ امتحان اشتباه كرده اند و به جاي سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراين تصميم گرفتند استاد خود را پيدا كنند و علت جا ماندن از امتحان را براي او توضيح دهند. آنها به استاد گفتند: « ما به شهر ديگري رفته بوديم كه در راه برگشت لاستيك خودرومان پنچر شد و از آنجايي كه زاپاس نداشتيم تا مدت زمان طولاني نتوانستيم كسي را گير بياوريم و از او كمك بگيريم، به همين دليل دوشنبه دير وقت به خانه رسيديم.».....استاد فكري كرد و پذيرفت كه آنها روز بعد بيايند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر يك ورقه امتحاني را داد و از آنها خواست كه شروع كنند....آنها به اولين مسأله نگاه كردند كه 5 نمره داشت. سوال خيلي آسان بود و به راحتي به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتيازي پشت ورقه پاسخ بدهند كه سوال اين بود: « كدام لاستيك پنچر شده بود؟».

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم خرداد 1389ساعت 19:23  توسط زهــــــــــرا و متیــــــــن  | 

دو خط موازي

دو خط موازي زاييده شده اند پسركي در كلاس درس آنها را روي كاغذ كشيد آن وقت دو خط موازي چشمانشان به هم افتاد و در همان يك نگاه قلبشان تپيد و مهر يكديگر را در سينه جاي دادند. 

خط اولي نگاه پرمعنا به خط دومي كرد و گفت : ما مي توانيم زندگي خوبي داشته باشيم .... 

خط دومي از هيجان لرزيد. خط اولي : و خانه اي داشته باشيم در يك صفحه دنج كاغذ . من روزها كار مي كنم . مي توانم خط كنار جاده اي متروك شوم  يا خط كنار يك نردبان.

خط دومي گفت : من هم مي توانم خط كنار گلدان چهارگوش گل سرخ شوم . يا خط كنار يك نيمكت خالي در يك پارك كوچك و خلوت ! چه شغل شاعرانه اي ....! 

در همين لحظه معلم فرياد زد : « دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند و بچه ها تكرار كردند . »
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام اردیبهشت 1389ساعت 21:1  توسط زهــــــــــرا و متیــــــــن  | 

قطاری به مقصد خدا


قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ لختی در ايستگاه دنيا توقف کرد و پيامبر رو به جهان کرد و گفت: مقصد ما خداست ٬ کيست که با ما سفر کند ؟ کيست که رنج و عشق توامان بخواهد ؟ کيست که باور کند دنيا ايستگاهی است تنها برای گذشتن ؟
قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند .
از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود . در هر ايستگاه که قطار می ايستاد ٬ کسی کم می شد . قطار می گذشت و سبک می شد . زيرا سبکی قانون راه خداست .
قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت :‌اينجا بهشت است . مسافران بهشتی پياده شوند . اما اينجا ايستگاه آخرين نيست .
مسافرانی که پياده شدند ٬ بهشتی شدند . اما اندکی ٬ باز هم ماندند ٬ قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند .آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت : درود بر شما ٬ راز من همين بود . آن که مرا می خواهد ٬ در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .
و آن هنگام که قطار به ايستگاه آخر رسيد ٬ ديگر نه قطاری بود و نه مسافری.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389ساعت 20:59  توسط زهــــــــــرا و متیــــــــن  | 

چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت...

  

گفته می شود که حميد مصدق عاشق فروغ فرخزاد بوده است که به هم نرسیده بودندو یکی از اشعار آنها در وصف هم به قرار زیر است:

  

 

شعر زیبای حميد مصدق


تو به من خنديدي و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلود به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز،

سالهاست كه در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

 

 جواب زيباي فروغ فرخزاد

 
من به تو خنديدم

چون كه مي دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي

پدرم از پي تو تند دويد

و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه

پدر پير من است

من به تو خنديدم

تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و

سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك

دل من گفت: برو

چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...

و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام

حيرت و بغض تو تكرار كنان

مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت...

 

 

 


تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد


سلام به همه. خوبین؟ خداروشکر.

ما امروز بعد از دو روز فکر کردن به این نتیجه رسیدیم که قالب وبلاگمونو عوض کنیم. قبلی هم خیلی قشنگ بودا، خودتون که میدونین. منو دخی عمومم خیلی دوسش داشتیم. ولی خب... گفتیم یه کم غم بود. گفتیم حالا که مشکلمون حل شده و خودمون شادیم چرا قالبمون شاد نباشه؟!!

خلاصه... کلی تو اینترنت گشتیمو گشتیم تا این قالب قشنگ و ناز و زیبارو پیدا کردیم. خدایی خوشگله، نه؟  لطف کنین نظرتونو درباره ی قالب جدیدمون بگین حتما. خب؟ دستتون درد نکنه.

با احترام مدیریت وبلاگ.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389ساعت 17:55  توسط زهــــــــــرا و متیــــــــن  | 

      کاش می شد قلب ها آباد بود!

      کینه غم ها به دست باد بود!

      کاش می شد دل فراموشی نداشت!

      نم نم باران هم آغوشی نداشت!

      کاش می شد کاش های زندگی!

       گم شوند پشت نقاب زندگی!

       کاش می شد کاش ها مهمان شوند!

       در میان غصه ها پنهان شوند!

       کاش می شد آسمان غمگین نبود!

       رد و پای مرگ و کین رنگین نبود!

       کاش می شد روی خط زندگی!

       با تو باشم تا نهایت سادگی!

       کاش می شد...
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اردیبهشت 1389ساعت 21:45  توسط زهــــــــــرا و متیــــــــن  | 

یادمون باشه....

یادمون باشه که هیچکس رو امیدوار نکنیم!بعد یک دفعه رهاش کنیم!چون خرد میشه میشکنه و آهسته می میره........................

یادمون باشه قلبمون رو همیشه لطیف نگه داریم ! تا کسی که به ما تکیه کرده سرش درد نگیره..........

یادمون با شه هیچوقت کسی رو بیشتر از چند روز منتظر نگذاریم!! چون امکان داره زیاد نتونه طاقت بیاره....................

یادمون باشه اگه کسی دوستمون داشت بهش نگیم برو دیگه نمی خوام ببینمت!!! چون زنگیشو ازش می گیری....................

یادمون باشه دل کسی رو نشکنیم !!!!!!!! چون ممکنه دیگه هیچ وقت خوب نشه.......................


وای که چقدر دلم گرفته....   اه اه اه اه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389ساعت 16:35  توسط زهــــــــــرا و متیــــــــن  | 

كوه پرسيد ز رود

زير اين سقف اين كبود

راز ماندن در چيست؟ گفت : در رفتن من

كوه پرسيد و من ؟ گفت : در ماندن تو

بلبلي گفت و من ؟
خنده اي كرد و بگفت‌ : در غزلخواني تو

آه از آن آبادي

كه در آن كوه رَِِِود

رود ، مرداب شود

و در آن بلبل سرگشته سرش را به گريبان ببرد

ونخواند ديگر

من و تو بلبل و كوه و روديم

راز ماندن جز

در خواندنِ من ، ماندنِ تو ، رفتن ياران سفركرده مان نيست ،

بدان !...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389ساعت 16:0  توسط زهــــــــــرا و متیــــــــن  | 

یادم آمد تو به من گفتی: 

           (( از این عشق حذر کن

                  لحظه ای چند بر این آب نظر کن

  آب

آیینه ی عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است ،

باش فردا گه دلت با دگران است!

تا فراموش کنی 

چندی از این شهر سفر کن))


با تو گفتم : (( حذر از عشق ؟! ندانم!

            سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم...!))


خیلی ناراحتم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1389ساعت 22:46  توسط زهــــــــــرا و متیــــــــن  | 

باز.....

خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری
 صبح بلند شی و ببینی که دیگه دوسش نداری
خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی
بی وفا شه اون کسی که جونتو واسش گذاشتی
خیلی سخته تو زمستون غم بشینه روی برفا
 می سوزونه گاهی قلب و زهر تلخ بعضی حرفا
خیلی سخته اون کسی که اومد و کردت دیوونه
 هوساش وقتی تموم شد بگه پیشت نمی مونه
خیلی سخته اگر عمر جادوی شعرت تموم شه
نکنه چیزی که ریختی پای عشق اون حروم شه
خیلی سخته اون که می گفت واسه چشات می میره
 بره و دیگه سراغی از تو ونگات نگیره
خیلی سخته تا یه روزی حرفهای اون باورت شه
 نکنه یه روز ندامت راه تلخ آخرت شه
خیلی سخته که عزیزی یه شب عازم سفر شه
تازه فردای همون روز دوست عاشقش خبر شه
 خیلی سخته بی بهونه میوه های کال رو چیدن
 بخدا کم غصه ای نیست چن روزی تو رو ندیدن
 خیلی سخته که دلی رو با نگات دزدیده باشی
 وسط راه اما از عشق یه کمی ترسیده باشی
خیلی سخته که بدونه واسه چیزی نگرانی
از خودت می پرسی یعنی می شه اون بره زمانی؟
خیلی سخته توی پاییز با غریبی آشنا شی
اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی
خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه
بعد به اون بگی که چشمات نمی خواد اون رو ببینه
خیلی سخته که ببینیش توی یک فصل طلایی
 کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی
خیلی سخته که ببینی کسی عاشقیش دروغه
چقدر از گریه اون شب چشم تو سرش شلوغه
خیلی سخته و قشنگه آشنایی زیر بارون
اگه چتر نداشته باشی توی دستا هردوتاشون
 خیلی سخته تا همیشه پای وعده ها نشستن
 چقدر قشنگه اما واسه ی کسی شکستن
 خیلی سخته واسه ی اون بشکنه یه روز غرورت
اون نخواد ولی بمونه همیشه سنگ صبورت
 خیلی سخته بودن تو واسه ی اون بشه عادت
دیگه بوسیدن دستات واسه اون نشه عبادت
 خیلی سخته چشمای تو واسه ی اون کسی خیسه
 که پیام داده یه عمر واسه تو نمی نویسه
 خیلی سخته که دل تو نکنه قصد تلافی
 تا که بین دو پرستو نباشه هیچ اختلافی
خیلی سخته اونکه دیروز تو واسش یه رویا بودی
از یادش رفته که واسش تو تموم دنیا بودی
خیلی سخته بری یک شب واسه چیدن ستاره
ولی تا رسیدی اونجا ببینی روز شد دوباره
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389ساعت 16:38  توسط زهــــــــــرا و متیــــــــن  | 

ما دو تن مغرور 

                 هر دو از هم دور 

                                  وای در من تاب دوری نیست


ای خیالت خاطر من را نوازش بار 

بیش از این در من صبوری نیست 


                                     بی تو من تنهای تنهایم

                                     من به دیدار تو می آیم . . .  


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389ساعت 16:0  توسط زهــــــــــرا و متیــــــــن  | 

سلام دوستان عزیز. من این متنو تو وبلاگ یکی از دوستانم دیدمو خوشم اومد٬ گفتم برای شمام بذارمش٬ ایشالا راضی باشه فقط.

من وقتی خوندمش یهو گریه م گرفت٬ البته به اون اندازه یی که من گریه کردم گریه دار نیستا ولی خب من این روزا... بگذریم.

امیدوارم خوشتون بیاد:

  • به تنها یادگاریت نگاهی می اندازم.انگار کسی قلبم را چنگ می زند.صدای موسیقی غمگینی در فضا پیچیده است...
  • به یاد روزی می افتم که با هم قدم می زدیم و برف روی سر و کولمان نشسته بود.تو گفتی:سردم است.
  • من هم بارانیم را دادم به تو.هر چند بعدش سرما خوردم اما عیبی نداشت.فدای سرت!
  • یادت هست؟جای پاهایمان را بهت نشان دادم و گفتم:انگار...انگار ما اصلا از جایی شروع نکرده ایم.چون رد پاهایمان اصلا سرآغازی ندارند.
  • تو گفتی:امیدوارم پایانی هم نداشته باشند.
  • دیدی آن پیرمرده چه جور به ما نگاه می کرد؟تو گفتی:نگاهش کن!مثل این که به ما حسودی اش می شود؟!
  • من گفتم:نه!شاید به یاد جوانی های خودش افتاده...شاید هم به دنبال خاطره ای گمشده می گردد.
  • آن روز من خداحدا می کردم که کلمه ها توی هوا یخ نبندند و تو آن ها را بشنوی حس کنی و در قلبت جا بدهی...
  • باز به تنها یادگاریت نگاهی می اندازم:یک قلب پوسیده و تهی که روی یک تخته سنگ نقش بسته است...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389ساعت 15:30  توسط زهــــــــــرا و متیــــــــن  | 

دوستت دارم...

- دوستت دارم!

- دوستم داری ؟

 

تو می خواندی و می گفتی چه وجه است این؟

 

و من می گفتم آن اول نمی دانم

                                         ولی آن دومی تاکید اخباریست...

 

و لبخندت چه زیبا بود بر لبهات...

 

تو می گفتی : که آیا دوست می داری مرا هرگز؟

 

 و بعد آهسته می گفتی: چه معنی می دهد  هرگز ؟

     

و من می گفتم اینجا هرگز از تاکید مثبت هاست

 

و لبخندت بر گونه ات آن چال می انداخت

 

قبولیمون در این دستور وحشتناک بود

تو رفتی سال بالاتر

 

و من تنها به صرف دوستی ماندم 

                                          و در تاکید اخباری...

 

                                             (محمدرضا رحمانی)

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389ساعت 15:25  توسط زهــــــــــرا و متیــــــــن  | 

سلام بر دوستانم

سلام بر دوستان خودم٬ ایشاالله که خوب و خوش باشید همتون.

من و دخی عموم واقعا خوشحالیم که مام یه وب داریم مثه بقیه ی دوستان.

دوستدار شما : متین

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اردیبهشت 1389ساعت 20:42  توسط زهــــــــــرا و متیــــــــن  | 

سلاااااااااااااااام....

با عرض سلام و خسته نباشید.

من و دختر عمو جانم امروز با کلی ذوق و شوق این وبلاگ رو ساختیم.

من که خیلی خوشحالم. فقط جای بعضی از دوستان خالیه٬ کاش بودن و این وبلاگ رو می دیدن.

ارادتمند شما: زهرا

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اردیبهشت 1389ساعت 20:0  توسط زهــــــــــرا و متیــــــــن  |