همیشه جای خواهر نداشتم بوده، هست و خواهد بود.

زهرای عزیزم تولدت مبارک

همیشه جای خواهر نداشتم بوده، هست و خواهد بود.

زهرای عزیزم تولدت مبارک

![]()
داره بارون مياد... ![]()
![]()
![]()
خوب نگاه کردم... ![]()
![]()
![]()
هوا که ابري نبود...![]()
![]()
![]()
آهان اون فرشته ها هستن که دارن گريه ميکنن...![]()
![]()
![]()
آخه يکي ازشون کم شده...![]()
![]()

((نرگس جون ایشالا صد ساله شی عزیزم))
تولدت مبـــــــــــــــــارک![]()
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهان خانه ی جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فروریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید تو به من گفتی: از این عشق حذر کن!
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب،آیینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا، که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!
با تو گفتم: حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم!
روز اول که دل به تمنای تو پر زد
چون کبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم
باز گفتم که: تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم!
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم، نرمیدم
رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهای دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم ...
امروز می خوایم یکی از شعرای دوست عزیزمونُ (فرنوش جان) واستون بذاریم ولی قبلش یه مقدمه ای داره:
ما حدود دو هفته پیش سر کلاس تاریخ ( آفای ذنوبی) نشسته بودیم یهو بحث سنّ پدرامون شد آقای ذنوبی سنشون ُ گفتن بعد از ما پرسیدن کدوم از شماها سنّ پدرتون از من بیشتره؟ یه عده دستشونُ بالا بردن. بعد پرسیدن کدوم از شماها سنّ پدرتون از من کمتره ؟ دوباره یه عده دستشونو بالا بردن. بعد پرسیدن کدوم هم سنن؟ دوباره یه سری دستشونُ بالا بردن. ولی فرنوش تو هیچ کدوم دستشُ بالا نبرد. بعد آقای ذنوبی از فرنوش پرسید پدر تو چی فرنوش؟ فرنوشم گفت پدر من فوت شده. آقای ذنوبیم اینقدر ناراحت شد که نگو!
فرنوش مام که طبع شعر بالایی داره ، می ره خونه یه شعر می نویسه ، خــــــــــــدا !!
حالا ما این شعرُ می خوایم واستون بذاریم. حتما خوشتون میاد.
قبل از اینکه شعرُ بخونین یه فاتحم واسه بابای فرنوش جونمون بخونین!![]()
با احترام: مدیریت وبلاگ![]()
...............................................................................................
در فکر بودم و ناگه یاد آن روز افتادم
یاد آن روز که با بچه ها متفاوت بود جوابم
جواب سوالی که معلم پرسید
اما دست مرا بالا ندید
سوالی که تا به حال معلمی نپرسیده بود
تا به حال ما را اینگونه نسنجیده بود
با سوال اولی دست من بالا نرفت
دومی هم مثل اولی دست من بالا نرفت
سومی هم مثل اولی و دومی
معلم پرسید سوال چهارمی
با سوال چهارم قلب من سنگین شد
معلم با این سوال غمگین شد
غمگینیه بچه ها و معلم در همان زنگ و همان روز بود
اما غم من از دیروز و امروز و آن روز بود
سوال معلم مربوط می شد به مردی
مردی که گرما می دهد به هر خانه ی سردی
مردی که وجودش بی ثمر نیست
ولی نبودش شق القمر نیست
اما بودنش برای من سراب است
و شاید برای دیگری عذاب است
مردی که برای دخترش هم بازیست
مردی که برای مادر دخترک همکاریست
مردی که نبودش دردیست در این نامردی
یا حق برس به داد من در این بی مردی
مردی که برای دخترک تکیه گاهیست
مردی که نامش برای دخترک کافیست
نام او نامی با معنا و زیباست
مردی که معلم گفت نامش باباست![]()
دیدین چه قشنگ بود...
جا داره یه تشکر جانانه بکنیم از نظرای قشنگتون تو پست قبلی. هر چند بیشترش واسه نونا جون بود ولی به هر حال مام خیلی خوشحال شدیم!![]()
این شعری که واستون گذاشتیم آخرین پست ماست یه چند وقت که زمانش معلوم نیست پست نمی کنیم ولی قول می دیم مثله قبلنا بیایمو نظراتونو جواب بدیم پس با نظراتتون خوشحالمون کنین![]()
ما همیشه یادتونیم
زود میایم.
با احترام : مدیریت وبلاگ![]()
![]()
----------------------------------------------------------------------------------------------------
به تو عادت کرده بودم
اي به من نزديک تر از من
اي حضورم از تو تازه
اي نگاهم از تو روشن
به تو عادت کرده بودم
مثل گلبرگي به شبنم
مثل عاشقي به غربت
مثل مجروحي به مرهم
لحظه در لحظه عذابه
لحظه هاي بي تو بودن
من که در گريزم از من
به تو عادت کرده بودم
از سکوت و گريه شب
به تو حجرت کرده بودم
با گل و سنگ و ستاره
از تو صحبت کرده بودم
خلوت خاطره هامو
با تو قسمت کرده بودم
خونه لبريز سکوته
خونه از خاطره خالي
من پر از ميل زوالم
با وفا تو در چه حالي ؟!![]()
سلام به همه ی شما دوست جونای عزیزم. ببخشید که یه کمی دیر آپ کردیما.
وقت نمیشد به خدا.
همین الان ما دو دخی عمو به همه ی شما قول میدیم که از این به بعد زود به زود آپ کنیم٬ تمام نظراتتونم جواب بدیم. قول. ![]()
این چیزی که امروز واستون گذاشتیم کار دوست بسیار عزیزمون نونا جونه. همین دیروز واسمون نوشت و ماهم همین امروز براتون گذاشتیم.
نونا خانوم گل٬ دست شما بسیار درد نکنه با این متن قشنگت. بازم بنویس. خب؟ ![]()
با احترام مدیریت وبلاگ ![]()
بعضی وقتا می خوای یه جوری شروع کنی امّا جمله ای واسه شروع پیدا نمیشه. می دونی میخوای چی بگی امّا نمیدونی از کجاش بگی. کلمه ها جای پیدا شدن گم میشن. جمله ها جا به جا میشن. تو میمونی با یه دنیا فکر و خیال و واژه. پس شروع نمیکنم آخه انگار همه چیز یه جایی شروع شده. ادامه نمیدم آخه انگار همه چیز یه جایی ادامه پیدا می کنه. یه روز شروعی بودیم که امروز در حال ادامه دادانه. پس چشماتو باز کن که ببینی. گوشاتو تیز کن که بشنوی. بیا جلو بذار احساس کنی. میخوام برات از واژه ها معنا بسازم. از معنا احساس بسازم. از احساس صدا بسازم. چشماتو باز کن. بذار تو وسعت نگاه خودت گم شی. بذار به این ادامه عادت نکنی که یهو یادت بره کجای کاری. یه روز یکی گفت زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود. باید عادت کنی که عاشق باشی. عاشق لحظه به لحظه ی این زندگی. امّا نه اونقدر که نتونی ازش دل بکنی. باید عادت کنی که عادت نکنی. به آدما. آخه میخوام بگم یه جایی میون این ادامه عاشقا عاقل میشن٬ عاقلا عاشق میشن. شاید یه روز واژه ای میون احساس و عقل پیدا بشه که به این هیجان تعادل بده. دنیای ما ساده ترین اتّفاقاش روی حساب و کتابه. تلخ ترین قصه هاش یه جورایی شیرینه. این دنیا همه چیزش درسته جز آدماش. آدما خودشون نیستن٬ یا بدن یا میخوان بد باشن.
اگه میگم چشماتو باز کن واسه این نیست که به آدمیّت شک کنی. دلم میخواد بگم خودت باش٬ امّا یه جوری که به خودت عادت نکنی...
گفت: عزیزتر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی، که در تمام لحظات بودنت برمن تکیه کرده بودی، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی، من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بود.
گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟
گفت: عزیزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان، چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود.
گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟
گفت: بارها صدایت کردم، آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که عزیزتر از هر چه هست از این راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهی رسید.
گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟
گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، بارها گل برایت فرستادم، کلامی نگفتی، می خواستم برایم بگویی و حرف بزنی. آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تنها اینگونه شد تو صدایم کردی.
گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟
گفت: اول بار که گفتی خدا آن چنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر، من می دانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمی کنی وگرنه همان بار اول شفایت می دادم.
گفتم: مهربانترین خدا، دوست دارمت . . .
گفت: عزیزتر از هر چه هست من دوست تر دارمت . . . ![]()
![]()
............................................................................
سلام به همگی. خوبین که ایشالا؟ خداروشکر.
این روزا بد جوری التماس دعا داریم٬ توروخدا دعامون کنین. دعا کنین همه چی درست شه٬ خوب شه٬ مثه اولش... دعامون کنین. زیاد.
خدا جون کمکمون کن. به قول یکی از دوستان عزیز انگار بازم خدا دستمونو ول کرده. ![]()
مهربانترین خدا دوست داریم٬ دستمونو بگیر و ولمون نکن. ![]()
![]()
شاد باشین.
مدیریت وبلاگ ناراحت و خسته. ![]()
آسمان را گفتم
می توانی آیا
بهر یک لحظه ی خیلی کوتاه
روح مادر گردی
صاحب رفعت دیگر گردی
گفت نی نی هرگز
من برای این کار
کهکشان کم دارم
نوریان کم دارم
مه و خورشید به پهنای زمان کم دارم
***
خاک را پرسیدم
می توانی آیا
دل مادر گردی
آسمانی شوی وخرمن اخترگردی
گفت نی نی هرگز
من برای این کار
بوستان کم دارم
در دلم گنج نهان کم دارم
***
این جهان را گفتم
هستی ومکان را گفتم
می توانی آیا
لفظ مادر گردی
همه ی رفعت را
همه ی عزت را
همه ی شوکت را
بهر یک ثانیه بستر گردی
گفت نی نی هرگز
من برای این کار
آسمان کم دارم
اختران کم دارم
رفعت وشوکت وشان کم دارم
عزت ونام ونشان کم دارم
***
آنجهان راگفتم
می توانی آیا
لحظه ای دامن مادر باشی
مهد رحمت شوی وسخت معطر باشی
گفت نی نی هرگز
من برای این کار
باغ رنگین جنان کم دارم
آنچه در سینه ی مادر بود آن کم دارم
***
روی کردم با بحر
گفتم اورا آیا
می شود اینکه به یک لحظه ی خیلی کوتاه
پای تا سر همه مادر گردی
عشق را موج شوی
مهر را مهر درخشان شده در اوج شوی
گفت نی نی هرگز
من برای این کار
بیکران بودن را
بیکران کم دارم
ناقص ومحدودم
بهر این کار بزرگ
قطره یی بیش نیم
طاقت وتاب وتوان کم دارم
***
صبحدم را گفتم
می توانی آیا
لب مادر گردی
عسل وقند بریزد از تو
لحظه ی حرف زدن
جان شوی عشق شوی مهر شوی زرگردی
گفت نی نی هرگز
گل لبخند که روید زلبان مادر
به بهار دگری نتوان یافت
دربهشت دگری نتوان جست
من از آن آب حیات
من از آن لذت جان
که بود خنده ی اوچشمه ی آن
من ازان محرومم
خنده ی من خالیست
زان سپیده که دمد از افق خنده ی او
خنده ی او روح است
خنده ی او جان است
جان روزم من اگر,لذت جان کم دارم
روح نورم من اگر, روح وروان کم دارم***
کردم از علم سوال
می توانی آیا
معنی مادر را
بهر من شرح دهی
گفت نی نی هرگز
من برای این کار
منطق وفلسفه وعقل وزبان کم دارم
قدرت شرح وبیان کم دارم***
درپی عشق شدم
تا درآئینه ی او چهره ی مادر بینم
دیدم او مادر بود
دیدم او در دل عطر
دیدم او در تن گل
دیدم اودر دم جانپرور مشکین نسیم
دیدم او درپرش نبض سحر
دیدم او درتپش قلب چمن
دیدم او لحظه ی روئیدن باغ
از دل سبزترین فصل بهار
لحظه ی پر زدن پروانه
در چمنزار دل انگیزترین زیبایی
بلکه او درهمه ی زیبایی
بلکه او درهمهء عالم خوبی, همه ی رعنایی
همه جا پیدا بود
همه جا پیدا بود
منو دخی عمو جانم امشب آپ کردیم فقط به خاطر... نرگس جووووووووووووون ![]()
چون دو سه بار آپ کردیم و بعدش متوجه شدیم که...
خلاصه اینجوری... ![]()
نرگس خانوم جان امیدواریم که دیگه اینو تو دفتر شعرت نداشته باشی. ![]()
با احترام مدیریت وبلاگ ناراحت ![]()
![]()
چهار دانشجو كه به خودشان اعتماد كامل داشتند يك هفته قبل از امتحان پايان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر ديگر حسابي به خوشگذراني پرداختند. اما وقتي به شهر خود برگشتند متوجه شدند كه در مورد تاريخ امتحان اشتباه كرده اند و به جاي سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراين تصميم گرفتند استاد خود را پيدا كنند و علت جا ماندن از امتحان را براي او توضيح دهند. آنها به استاد گفتند: « ما به شهر ديگري رفته بوديم كه در راه برگشت لاستيك خودرومان پنچر شد و از آنجايي كه زاپاس نداشتيم تا مدت زمان طولاني نتوانستيم كسي را گير بياوريم و از او كمك بگيريم، به همين دليل دوشنبه دير وقت به خانه رسيديم.».....استاد فكري كرد و پذيرفت كه آنها روز بعد بيايند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر يك ورقه امتحاني را داد و از آنها خواست كه شروع كنند....آنها به اولين مسأله نگاه كردند كه 5 نمره داشت. سوال خيلي آسان بود و به راحتي به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتيازي پشت ورقه پاسخ بدهند كه سوال اين بود: « كدام لاستيك پنچر شده بود؟». ![]()
خط اولي نگاه پرمعنا به خط دومي كرد و گفت : ما مي توانيم زندگي خوبي داشته باشيم ....
خط دومي از هيجان لرزيد. خط اولي : و خانه اي داشته باشيم در يك صفحه دنج كاغذ . من روزها كار مي كنم . مي توانم خط كنار جاده اي متروك شوم يا خط كنار يك نردبان.
خط دومي گفت : من هم مي توانم خط كنار گلدان چهارگوش گل سرخ شوم . يا خط كنار يك نيمكت خالي در يك پارك كوچك و خلوت ! چه شغل شاعرانه اي ....!
در همين لحظه معلم فرياد زد : « دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند و بچه ها تكرار كردند . »گفته می شود که حميد مصدق عاشق فروغ فرخزاد بوده است که به هم نرسیده بودندو یکی از اشعار آنها در وصف هم به قرار زیر است:
تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت
جواب زيباي فروغ فرخزاد
من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت...
سلام به همه. خوبین؟ خداروشکر.
ما امروز بعد از دو روز فکر کردن به این نتیجه رسیدیم که قالب وبلاگمونو عوض کنیم. قبلی هم خیلی قشنگ بودا، خودتون که میدونین. منو دخی عمومم خیلی دوسش داشتیم. ولی خب... گفتیم یه کم غم بود. گفتیم حالا که مشکلمون حل شده و خودمون شادیم چرا قالبمون شاد نباشه؟!! ![]()
خلاصه... کلی تو اینترنت گشتیمو گشتیم تا این قالب قشنگ و ناز و زیبارو پیدا کردیم. خدایی خوشگله، نه؟
لطف کنین نظرتونو درباره ی قالب جدیدمون بگین حتما. خب؟ دستتون درد نکنه.
با احترام مدیریت وبلاگ. ![]()
یادمون باشه که هیچکس رو امیدوار نکنیم!بعد یک دفعه رهاش کنیم!چون خرد میشه میشکنه و آهسته می میره........................
یادمون باشه قلبمون رو همیشه لطیف نگه داریم ! تا کسی که به ما تکیه کرده سرش درد نگیره..........
یادمون با شه هیچوقت کسی رو بیشتر از چند روز منتظر نگذاریم!! چون امکان داره زیاد نتونه طاقت بیاره....................
یادمون باشه اگه کسی دوستمون داشت بهش نگیم برو دیگه نمی خوام ببینمت!!! چون زنگیشو ازش می گیری....................
یادمون باشه دل کسی رو نشکنیم !!!!!!!! چون ممکنه دیگه هیچ وقت خوب نشه.......................
وای که چقدر دلم گرفته.... اه اه اه اه
كوه پرسيد ز رود
زير اين سقف اين كبود
راز ماندن در چيست؟ گفت : در رفتن من
كوه پرسيد و من ؟ گفت : در ماندن تو
بلبلي گفت و من ؟
خنده اي كرد و بگفت : در غزلخواني تو
آه از آن آبادي
كه در آن كوه رَِِِود
رود ، مرداب شود
و در آن بلبل سرگشته سرش را به گريبان ببرد
ونخواند ديگر
من و تو بلبل و كوه و روديم
راز ماندن جز
در خواندنِ من ، ماندنِ تو ، رفتن ياران سفركرده مان نيست ،
بدان !...
(( از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب
آیینه ی عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است ،
باش فردا گه دلت با دگران است!
تا فراموش کنی
چندی از این شهر سفر کن))
با تو گفتم : (( حذر از عشق ؟! ندانم!
سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم...!))
خیلی ناراحتم...
هر دو از هم دور
وای در من تاب دوری نیست
ای خیالت خاطر من را نوازش بار
بیش از این در من صبوری نیست
بی تو من تنهای تنهایم
من به دیدار تو می آیم . . . ![]()
سلام دوستان عزیز. من این متنو تو وبلاگ یکی از دوستانم دیدمو خوشم اومد٬ گفتم برای شمام بذارمش٬ ایشالا راضی باشه فقط.
من وقتی خوندمش یهو گریه م گرفت٬ البته به اون اندازه یی که من گریه کردم گریه دار نیستا ولی خب من این روزا... بگذریم.
امیدوارم خوشتون بیاد:
- دوستت دارم! - دوستم داری ؟ تو می خواندی و می گفتی چه وجه است این؟ و من می گفتم آن اول نمی دانم ولی آن دومی تاکید اخباریست... و لبخندت چه زیبا بود بر لبهات... تو می گفتی : که آیا دوست می داری مرا هرگز؟ و بعد آهسته می گفتی: چه معنی می دهد هرگز ؟ و من می گفتم اینجا هرگز از تاکید مثبت هاست و لبخندت بر گونه ات آن چال می انداخت قبولیمون در این دستور وحشتناک بود تو رفتی سال بالاتر و من تنها به صرف دوستی ماندم و در تاکید اخباری... (محمدرضا رحمانی)
من و دخی عموم واقعا خوشحالیم که مام یه وب داریم مثه بقیه ی دوستان.![]()
دوستدار شما : متین![]()
من و دختر عمو جانم امروز با کلی ذوق و شوق این وبلاگ رو ساختیم. ![]()
من که خیلی خوشحالم. فقط جای بعضی از دوستان خالیه٬ کاش بودن و این وبلاگ رو می دیدن. ![]()
ارادتمند شما: زهرا![]()